سایه درخت شاتوت
-
تابستان بود. در خانهی بهار بودیم. یادم هست که عمه مقبول هم بود. به همراه
بابا و مامان و لیلا در حیاط بودند. بابا باغچه را آب داده؛ حیاط را شسته و یک
کاسه...
۸ سال قبل
بعد از یک هفته بیماری فردا صبح میخوام برم مهدکودک. دلم برای بچّهها و دوستهام تنگ شدهبود. اونقدر که دیروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم رفتم کفشهای تازهام رو پوشیدم و کیفم رو برداشتم و به مامان گیر دادم که من رو ببره مهدکودک! الان هم دارم آهنگ “مثل خودت” رو گوش میدم. این کامران و هومن خیلی باحالن. ولی به تتلو نمی رسند. “امیر تتلو” و آهنگ “جیگیلی”اش یه چیز دیگهاس.