خب. ما هم وبلاگ دار شدیم. به نظر میاد وقتی بابای یه نفر هزارساله که وبلاگ مینویسه خودش هم چارهای نداره و بالاخره باید یه روزی سروکارش به وبلاگ و وبلاگ نویسی بیافته. بابام همیشه در مورد من به مامانم میگه:”پسر کو ندارد نشان از پدر” که یکی نیست بهش بگه آخه مرد حسابی اجازه بده بزرگ بشم اونوقت میبینی کی از کی چه نشانی داره. ولی به هرحال مثل اینکه خیلی عجله داره تا وبلاگ نویس شدن من رو ببینه. خودش میگه که من ازش خواهش کردم. میگه با امروز دقیقن سه ماه و بیست و هفت روزی میشه که ازش خواهش کردم این وبلاگ رو برام راه بندازه (البته خودش این طور میگه. من که چیزی در مورد این خواهش یادم نمیآد!). این وبلاگ رو هم خودش برام درست کرده. از اونجایی که وقتی من به دنیا اومدم بابام یه پست گذاشتهبود تو وبلاگش با عنوان روزی خوش برای من که تو اون نوشته بود “به سلامتی و مبارکی شازدهکوچولوی ما ایلیا به سیّاره زمین رسید.” اسم اینجا رو هم گذاشته “شازده ایلیا”. البته از شما چه پنهان مثل اینکه خودش خیلی دوست داره به جای من تو این وبلاگ بنویسه. باید برای جلوگیری از این کار یه فکری بکنم. بابام خودش یه وبلاگ داره که از دست بابام هم شاکیه که چرا کم مینویسه. من مطمئنم اگر یه وقت اضافه پیدا کرد کلّی کار انجام نشده داره که باید انجام بده (امیدوارم با این وبلاگ کار نداشتهباشه و خودم بمونم و بلاگم و صدالبته شماها). خب. بریم ببینیم چیکار میتونیم بکنیم.
سایه درخت شاتوت
-
تابستان بود. در خانهی بهار بودیم. یادم هست که عمه مقبول هم بود. به همراه
بابا و مامان و لیلا در حیاط بودند. بابا باغچه را آب داده؛ حیاط را شسته و یک
کاسه...
۸ سال قبل